![]() |
![]() |
|
| شعر و عکس و موسیقی و دانلود |
|
سوي منزلگه ويرانه ي خويش به خدا مي برم از شهر شما دل شوريده و ديوانه ي خويش
مي برم ، تا كه در آن نقطه ي دور شستشويش دهم ازرنگ گناه شستشويش دهم ازلكه ي عشق زين همه خواهش بيجا و تباه
مي برم تا ز تو دورش سازم ز تو، اي جلوه ي اميد محال مي برم زنده بگورش سازم تا از اين پس نكند ياد وصال
ناله مي لرزد ، مي رقصد اشك آه ، بگذار كه بگريزم من از تو ، اي چشمه ي جوشان گناه شايد آن به كه بپرهيزيم من
بخدا غنچه ي شادي بودم دست عشق آمد و از شاخم چيد شعله ي آه شدم ، صد افسوس كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست مي روم ، خنده به لب ، خونين دل مي روم از دل من دست بدار اي اميد عبث بي حاصل
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 2:59 توسط علی عطایی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 0:29 توسط علی عطایی |
|
|
بر بسته ام دو چشم پر ازغم را تا ننگرد نگاه تب آلودم اين جلوه هاي حسرت و ماتم را
پائيز،اي مسافر خاك آلوده در دامنت چه چيزنهان داري جز برگ هاي مرده و خشكيده ديگر چه ثروتي به جهان داري
جز غم چه مي دهد به دل شاعر سنگين غروب تيره و خاموشت ؟ جز سردي و ملال چه مي بخشد بر جان دردمند من آغوشت؟
در دامن سكوت غم افزايت اندوه خفته مي دهد آزارم آن آرزوي گمشده مي رقصد در پرده هاي مبهم پندارم
پائيز،اي سرود خيال انگيز پائيز،اي ترانه ي محنت بار پائيز،اي تبسم افسرده بر چهره ي طبيعت افسونكار
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 15:52 توسط علی عطایی |
|
|
فروغ فرخزاد در پانزدهم ديماه 1313 پاي به جهان شگفت انگيز ما نهاد ، جهاني كه آنرا با شعر هاي او نيك.تر ميشناسيم .دوران كودكي اش در خانواده اي متوسط و معمولي گذشت . در دبيرستان خسرو خاور تا كلاس سوم درس خواند. خانم يزدي يكي از همكلاسي هاي فروغ ميگويد :" زنگهاي انشاء براي فروغ بدترين ساعات درس بود . هميشه ميگفت : من از انشاء متنفرم . براي اينكه خيلي خوب انشاء مينوشت و معلم انشاء هميشه او را توبيخ ميكرد و ميگفت : فروغ ، تو اينها را از كتابها ميدزدي ....! "بعد از پايان كلاس سوم به هنرستان بانوان رفت و در آنجا خياطي و نقاشي را فراگرفت .خيلي خوب خياطي ميكرد . هميشه ميگفت : " وقتي از خياطي برميگردم ، بهتر ميتوانم شعر بگويم "خانم بهجت صدر كه تا آخرين روز هاي زندگي فروغ ، يكي از نزديكترين دوستان او بود ، در هنرستان معلم نقاشي اش بود .فروغ مدتي نيز نزد " پتگر " نقاش معروف ، فنون نقاشي را آموخت .خيلي زود ازدواج كرد و خيلي زود از همسرش جدا شد . از ازدواج خود پسري بنام " كاميار " داشت كه او را از ديدن مادرش محروم كرده بودند .فروغ سخت نگران داوري تنها پسرش در مورد او بود . هميشه ميگفت : " كامي يكروز بزرگ ميشود و مرا آنگونه كه هستم ميشناسد ، نه آنگونه كه به او تلقين ميكنند ..." و شايد مرگ زود هنگامش ، پسرش را وادار كرد كه در داوري عادلانه و مستقل خود در مورد مادرش شتاب كند .سيزده چهارده ساله بود كه شعر گفتن را آغاز كرد . خود در مصاحبه اي گفته است : " وقتي سيزده چهارده ساله بودم ، خيلي غزل ميساختم و هيچوقت آنها را چاپ نكردم . وقتي به غرلهايم نگاه ميكردم ، با خود ميگفتم : خوب ، خانم ، كمپلكس غزلسرايي تو را هم گرفت "هفده ساله بود كه اولين مجموعه ي شعرش را با نام " اسير " به چاپ رساند ( سال 1331 ) و بيست و يك ساله بود كه مجموعه ي شعر " ديوار " چاپ شد . اين دو مجموعه گروهي كوته بين را عليه فروغ شورانيد . ناسزا ها به او دادند كه شايسته ي خودشان بود ... اتهام ها به او بستند كه نشانه ي گناه خودشان بود ...بيست و دو سال بيشتر نداشت كه سومين مجموعه ي شعر خود را با نام " عصيان " به چاپ رساند . اكنون پاي در راهي گذاشته بود كه بازگشتي نداشت ...كمتر كسي چون او ، با آنهمه فروتني ، علاوه بر تحمل حملات بي رحمانه ي ديگران ، تازيانه ي انتقاد بر خود زده است .خودش در مصاحبه اي گفت : " من سي ساله ام و سي سالگي براي زن سن كمال است ، اما محتواي شعر من سي ساله نيست ، جوانتر است . اين بزرگترين عيب من است . بايد با آگاهي و شعور زندگي كرد . من مغشوش بودم . تربيت فكري از روي يك اصول صحيح نداشتم .همينطور پراكنده خوانده ام و تكه تكه زندگي كرده ام ، و نتيجه اش اين است كه دير بيدار شده ام ....."در سال 1338 براي نخستين بار به انگلستان رفت تا در اور تشكيلاتي تهيه ي فيلم بررسي و مطالعه كند .در سال 1340 قسمت سوم فيلم زيباي " آب و گرما " را در گلستان فيلم تهيه كرد .در سال 1341 به همراه سه تن ديگر به تبريز رفت و فيلم " اين خانه سياه است " را از زندگي جزاميها ساخت . خودش در مصاحبه اي گفته است :" خوشحالم كه توانستم اعتماد جزامي ها را جلب كنم . با آنها خوب رفتا نكرده بودند . هر كس به ديدارشان رفته بود تنها عيبشان را ديده بود . اما من بخدا مينشستم سر سفره شان .دست به زخمهايشان ميزدم ، دست به پاهايشان ميزدم كه جزام انگشتهايش را خورده بود . وقتي از آنها خداحافظي ميكردم ، مرا دعا ميكردند . عده اي از آنها هنوز براي من نامه مينويسند و از من ميخواهند عريضه شان را به وزير بهداري بدهم .... مرا حامي خودشان ميدانند ..."در همان سال 1341 فيلم مستندي براي موسسه ي كيهان ساخت كه تم اصلي آن اين مسئله بود كه يك روزنامه چطور تهيه ميشود .در سال 1342 فيلنامه اي در مورد جايگاه زن ايراني نوشت .در پاييز 1342 در نمايشنامه ي " شخصيت در جستجوي نويسنده " اثر " پير اندللو " به كارگرداني " پري صابري " بازي كرد .در زمستان 1342 فيلم " اين خانه سياه است " جايزه بهترين فيلم مستند را در جشنواره ي " اوبر هاوزن " بدست آورد. خود فروغ در مورد اين جايزه ميگويد : " اين جازه برايم بي اهميت بود . من لذتي را كه بايد ميبردم از كار برده بودم . ممكن است يك عروسك هم بمن بدهند . عروسك چه معني دارد ؟ جايزه هم عروسك است ....."واما ....در زمستان۱343 چهارمين مجموعه ي شعر فروغ فرخزاد با نام " تولدي ديگر " چاپ شد و اين خود شاعر بود كه براستي ، ديگر بار تولد ميافت . تولدي ديگر ، حادثه اي فراموش نشدني بود در تاريخ شعر معاصر ايران . خود فروغ اين كتاب را بيشتر از باقي كتابهايش دوست ميداشت . خودش در اين باره ميگويد : " من هميشه به آخرين شعرم بيش از هر شعر ديگرم اعتقاد پيدا ميكنم ، دوره ي اين اعتقاد هم خيلي كوتاه است ، بعد زده ميشوم و همه چيز بنظرم ساده لوحانه مي آيد . من از كتاب تولدي ديگر ماه هاست جدا شده ام ، با اين وجود فكر ميكنم كه از آخرين جمله ي تولدي ديگر ميشود شروع كرد ..... "و آخرين جمله ي كتاب "تولدي ديگر" اين بود :من پري كوچك غمگيني را ميشناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد و دلش را در يك ني لبك چوبين مينوازد آرام ، آرام پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه ميميرد و سحرگاه از يك بوسه بدنيا خواهد آمد فروغ ، زبان ايتاليايي و آلماني را بخوبي صحبت ميكرد و زبان فرانسوي را هم بقدر احتياج ميدانست . او كتاب " ژان مقدس " از " برنارد شاو " و سياحتنامه ي هنري ميلر در يونان به اسم " ستون سنگي ماروسي " را بفارسي ترجمه كرد .در سال 1344 سازمان يونسكو فيلمي نيم ساعته در مورد زندگي فروغ ، بپاس شعر و هنر او كه اينك در سطح جهاني قرار گرفته بود تهيه كرد .زندگي اش در شعر خلاصه ميشد . هركس ، شعري ميگفت گويي به او مربوط ميشد. كنكاش ميكرد و تمام شعر هايي را كه در مجلات و روزنامه ها چاپ ميشد ميخواند. به شاعران جوان بيشتر اهميت ميداد و هرگاه شاعر نامداري ، شعر ضعيفي ميگفت ، غمگين ميشد ، گويا كه خود خطايي كرده است .فروغ خيلي زود از اين دنياي پر آشوب رخت بربست .خواهرش ، " پوران فرخزاد " در مورد مرگ او ميگويد :" من و فروغ گاهي در مورد مرگ حرف ميزديم و مادرم هر چند دقيقه يكبار با عتاب مادرانه اي صحبتمان را قطع ميكرد و انگار ميخواست با هزار دست ، فكر مرگ را از سرمان دور كند .يكروز فروغ با لحن تمسخر آميزي گفت :- خب مامان چرا ميترسي ؟ بالاخره همه مون يه روز ميميريميكدفعه چشمهاي مادر پر از اشك شد و به هق هق افتاد ....آنروز من و فروغ تا مدتها به مادر و قلب ساده اش خنديديم ...فروغ ميگفت : بهترين مرگ مرگ آني است ، من هميشه از خدا ميخواهم كه با مرگ آني و بدون درد از دنيا بروم .باز مادر به او حمله ميكرد و .... و باز ما ميخنديديم ....و يك روز ....او به آرزويش رسيد .....تصادف وحشتناكي بود وقتي خبر مرگ فروغ را شنيدم ، حس كردم ستاره ها از آسمان به زمين ريختند و تاريكي عجيبي تمام دنيا را فراگرفت . فرياد ميزدم و ميگريستم و به دنبال جسد فروغ ميدويدم . قبرستان مملو از سوك و غم بود ، چشم ها از اشك و گلو ها از ضجه انباشته بود ، اما فروغ ... آرام خفته بود .چشمهاي درشت و غمگينش ، سرشار از آرامش عميق به رويم افتاده بود و در آن دستهاي هنرمند و پر شور ديگر احساسي وجود نداشت . فروغ رفته بود .... از پنجره اي گذشته و به نامعلومي رسيده بود . و ما ..... بر مرگ او ميگريستيم . افسوس .... افسوس كه من هنوز نميتوانم اين واقعه ي دردناك را باور كنم ."فروغ در زمستان سال 1345 چشم از جهان فروبست .خود او ميگويد :مرگ من روزي فرا خواهد رسيد در بهاري روشن از امواج نور در زمستاني غبار آلود و دور يا خزاني خالي از فرياد و شور بعد ها نام مرا باران و باد نرم ميشويند بر رخسار سنگ گور من گمنام ميماند براه فارغ از افسانه هاي نام وننگ
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم مهر 1386ساعت 17:25 توسط علی عطایی |
|
|
با نخل هاي در هم و شب هاي پر زنور شهريست در كناره ي آن شط و قلب من آنجا اسير پنجه ي يك مرد پرغرور
شهريست در كناره ي آن شط كه سال هاست آغوش خود به روي من و او گشوده است بر ماسه هاي ساحل و در سايه هاي نخل او بو سه ها ز چشم و لب من ربوده است
آن ماه ديده است كه من نرم كرده ام با جادوي محبت خود قلب سنگ او آن ماه ديده است كه لرزيده اشك شوق در آن دو چشم وحشي و بيگانه رنگ او
ما رفته ايم در دل شبهاي ماهتاب با قايقي به سينه ي امواج بيكران بشكفته در سكوت پريشان نيمه شب بر بزم ما نگاه سپيد ستارگان
بر دامنم غنوده چو طفلي و من ز مهر بوسيده دو ديده ي در خواب رفته را در كام موج دامنم افتاده است و او بيرون كشيده دامن در آب رفته را
اكنون منم كه در دل اين خلوت و سكوت اي شهرپرخروش ، ترا ياد مي كنم دل بسته ام به او و تو او را عزيزدار من با خيال او دل خود شاد مي كنم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 13:25 توسط علی عطایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
امیدوارم این وبلاگ مورد پسند تو دوست عزیز باشد و با نظر خود کلبه ما را روشن و منور کنید
با تشکر از شما دوست عزیز علی...... |
| پیوندهای روزانه |
|
تصاویر زیبا و جالب کلبه علی بانک لینک ایرانیان کلیک کن!! امیدوارم با دانلود این 6 کلیب صوتی با صدای امیر تاجیک طرفدار کلبه علی شوید....... آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|